تا حالا شده اونقدر احساس تنهايي کني که فکر کني هيچکس و هيچ چيز تحت هيچ شرايطي نمي تونه کمکت کنه؟
تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشي که دلت بخواد خودتو ....
فراموش مي کنم مي دونم که بارها و بارها اين احساس بهت دست داده و باز هم سعي مي کني باهاش مبارزه کني.
ولي اين بار با هميشه فرق مي کنه. مي دونم که خوب ميدوني " يو يو" چيه. مطمئنم که در زمان بچه گيت حتما يو يو داشتي. من خودم يه يو يو پلاستيکي زرد داشتم. تصور کن وقتي به اوج مي رسي. وقتي تو آسمون سير مي کني. وقتي احساس مي کني که داري پرواز مي کني يه دفعه با يه ضربه به زمين بخوري. تا وقتي پرواز رو تجربه نکردي حسرت پرواز بي معنيه. تا وقتي آب نديدي سراب وجود نداره. اگه مرده باشي چه فرقي مي کنه دنياي زنده ها چه شکليه؟ وقتي کسي دوستت نداره چه اهميتي داره که عاشق باشي يا نه؟
روزهاي عجيبي رو مي گذرونم. شديدا تلاش مي کنم که از تکرار مکررات تلخ و بيهوده فرار کنم. سعي مي کنم دوباره فکر کنم. سعي مي کنم بهانه اي دوباره براي زندگي پيدا کنم. اما باز هم به منجلاب مي رسم.
باورش سخته. باور هر آنچه که در اين مدت گذشت. خيلي از شبها مقع خواب به خدا ميگم خدايا يعني ميشه صبح پاشم و ببينم همش خواب بوده اما وقتي صبح با صداي زنگ ساعت بيدار ميشم. وقتي تو آينه به چروکهايي که اطراف چشمم پديدار شده نگاه مي کنم مي فهمم که همه چيز تلخ يا شيرين حقيقت داره. حقيقتي که به قول تو تلخه و حقيقتي که من ميگم نميشه ازش فرار کرد.
چه کار بايد کرد. نميشه انکار کرد که تو کاري کرد که هيچگاه نتونم فراموشت کنم و نمي دونم آيا حقيقت داره که با وجود من معني خوشبختي رو فهميدي يا نه.
نمي دونم آيا خيلي از مفاهيم ذهني من و تو مثل نيمه گمشده و ... حقيقت داره؟
نمي دونم آيا واقعا خوشبختي دست يافتنيه؟
نمي دونم آيا واقعا فردا. فردايي که گاهي اوقات اونقدر بهش اميدوار ميشم که فکر مي کنم نزديک تر از اون چيزيه که ما فکر مي کنيم و گاهي اوقات برام غير واقعي ترين چيز دنيا ميشه حقيقت داره يا نه؟
تو تمام اين مدت به خيلي چيزها شک کردم. به خودم به خدا و .... ولي حتي يک لحظه باور نکردم که دوستت ندارم به تو شک کردم اما به خودم نه ....
بيشتر از تمام دنيا و به اندازه تموم غصه هاي دنيا دلم گرفته. کجاست شونه اي که بتونم هق هق تنهايي هامو روش خالي کنم. کجاست؟؟؟؟؟........................... سهم من کجاست؟
احساس مي کنم در رگهايم شوري ديگر جاري شده است. هواي تازه. ريه هايم پر است از اکسيژن لذت. ديگر بار احساس شادماني مي کنم. شايد شادماني بي سبب. شايد خيالي دور و شايد هيجاني کاذب.
سوگواري به پايان رسيده است. در اعماق وجود جشن و پايکوبي بر پاست. بايد کمي بيشتر بينديشم. راستي چه مدت بود که نگفته بودم... چه چيز؟ به خاطر نمي آورم چند وقت است که نگفته بود که عاشقم. ولي مي دانم که هيچگاه فراموش نکرده بودم. چند وقت بود که نگفته بود دوستم دارد؟؟ اما مي دانستم .
احساس جواني مي کنم. احساس اميد. همه آنچه گذشته است پشيزي نمي ارزد. مهم اين است که زنده ايم و اميدوار. نمي دانم. آيا تو هم اينچنيني؟؟
چقدر دلم برای اینکه دوستم داشته باشی تنگ شده. چقدر امروز به تو فکر می کردم. به خودم و تمام لحظه هایی که با هم از همه چیز و همه کس. از دنیا جدا می شدیم. نمی دونم شاید قدر اون لحظه ها رو ندونستیم و شاید تقدیر ما این گونه رقم خورده بود.
چقدر دلم گرفته! چقدر ..............
محبوبم اشکهايت را پاک کن! زيرا عشقي که چشمان ما را گشوده و ما را خادم خويش ساخته موهبت صبوري و شکيبايي را نيز به ما ارزاني مي دارد. اشکهايت را پاک کن و آرام بگير. زيرا ما با عشق ميثاق بسته ايم و براي آن عشق است که رنج نداري، تلخي بي نوايي و درد جدايي را تاب مي آوريم
چرا هيچ كس نيست
تا بگويد
كه تنهايي از مرگ بدتر است
و هيچ كس نيست
تا بگويد
چرا مرگ دور است.
چرا هيچ كس نيست ؟
هيچ كس نيست؟
چرا
هيچ كس
نيست؟؟؟؟
و عشق ته مانده تلاش آدمیست
برای انکار تنهایی
برای انکار خودخواهی
فراموشی نعمتی بود
که از دست رفت
و عشق آتش است
و آتش
گاهی می سوزاند
و گاه خاکستر میکند
و گاه می رویاند
ایکاش ققنوس بودم
